راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

یه خاطره خیلی بد

  دوستان گلم خیلی ممنون که به وبلاگ ما سر میزنید و جویای احوال رامیلا هستید و دوست دارید ببینید که حالش بهتر شده و سوختگی صورتش بهتر است یا نه، چند روزیه که دارم فکر میکنم که از عکسهایی که از رامیلا گرفتم رو توی وبلاگش بزارم یا نه، چون این عکسها مربوط به زمانی است که صورت قشنگش سوخته بود و یک سری عکس هم مربوط به 2 و 3 روز گذشته است که خیلی خوب شده گرفتم، نمی دونم دو دل هستنم که بزارمشون یا که نزارم راستش حالش که خدارو شکر خیلی خوبه فقط یکمی دندونهاش اذیتش میکنه چون داره دندونهای تازه و جدید در میاره و گرنه هم سوختگی صورتش و هم خدارو شکر حالش بهتر شده هر چند خیلی خیلی لاغر شده تو این مدت بچه ام خیلی خیلی آب شده البته زیاد نگران ...
27 آذر 1390

ماجرای رامیلا در تاسوعا و عاشورای سال 90

    بعد از این همه اتفاقی که تو این مدت برامون افتاد البته حتماً یک خیریتی توش بوده بازم خدارو شکر . ماجرا از این قراره که خان دایی و زن دایی بعد از مدتها اومدن و از عید نوروز تا الان اونها رو ندیده بودیم شانس اونها هم که بعد از مدتها اومدن این اتفاق افتاد و حسابی حالمونو گرفت و هیچ هم تو 1 هفته ای که اینجا بودن همدیگه رو ندیدیم و نذری امسالمون هم نرسیدیم راستش من خیلی این ماه دوست دارم و همیشه برام یه جورایی بوده و هست و همیشه حال و هوام تو این ماه خیلی عوض میشه خیلی روز تاسوعا و عاشورا رو دوست دارم و خیلی خیلی تو اون روز خوش میگذره چون ما نذری داریم دور هم جمع میشیم و نذریمونو درست میکنیم ولی امسال متأسفانه قسمت نشد اصلاً...
23 آذر 1390

فرشته ناز مامان

  یه چیزی که خیلی تو این مدت منو اذیت کرد و دلم می سوزوند این که با اینکه سوختگی خیی سوزناک و درد آور است ولی تو این مدت که رامیلا صورتش سوخته بود اصلاً نه گریه میکرد و نه بهونه ای میگرفت و نه اذیت کرد این موضوع بیشتر دلم رو می سوزوند و می شکند، فقط می رفت جلوی آینه می ایستاد و نگاه به خودش می کرد بعد می اومد می گفت مامانم اینجا اوفه شده یعنی فقط فقط به جای سوختگیش اشاره می کرد بعد هم میرفت سراغ بازی کردنش مثل اینکه هیچ اتفاقی نیافتاده، این موضوع بیشتر عذابم می داد البته همینطور هم برای همسرم بود، قربونش برم خیلی صبور و مهربونه خیلی مظلومه . ...
22 آذر 1390

دوستان مهربونم

         سلام به همگی          اول همه از تمام دوستان گلم که تو این مدت جویای احوال رامیلای من بودن، مخصوصاً نوشین جان، فرخ زاد جان، مامان رومینا جان، الهام مامان رامیلا جان، فهیمه جان، بابای مهرسا جان، مامان مهراد جان، خاله فیروزه جان، نازنین جان، مامان رهام جان، خاله سارا جان، مامان نیایش جان، مامان پریسا جان، نگین مامان رادین جان، مامان صدف جان کمال تشکر را دارم . از وضعیت رامیلا بخوام براتون بگم الحمدا... از دعای شما دوستان در این ماه عزیز، بزرگی و مهربانی خدای بزرگ حالش خیلی بهتر شده و سوختگیش هم با مراقبتهای زیادی که من و باباش ...
21 آذر 1390

یک خبر خیلی خیلی بد

سلام دوستان گلم دعا کنید دعا کنید که دختملم زود خوب بشه یعنی مثل اولش بشه راستش خیلی خیلی ناراحت و نگران هستیم کارام شده فقط گریه کردن سه روز حال خودمو نمی فهمم نه من و نه بابا اتا و نه بقیه قضیه این طوری که یکشنبه وقتی از کار برگشتیم یعنی همان روزی که دختر قشنگم روز تولدش بود، عروسکم از صدای زنگ در ذوق زده شد گفته مامان و بابا اومدن و این باعث شد که هول کنه پاش بگیره به لبه قالی و بیافته روی بخاری چند لحظه بد صدای جیق شنیدیم بعد بدو بدو من و باباش رفتیم سراغشون که ببینم چی شده که دیگه نفهمیدم که چی شد و چکار کردم یه موقع به خودم اومدم دیدم که نشسته بودم و گریه میکردم راستش رامیلای من همه کسم به خاطر دیدن ما (پاش گرفته بوده به ق...
15 آذر 1390

تولد 1 سال و 9 ماهگی عسل خانم

    سلام دوستان جون جونی من خیلی وقته که بهتون سر نزدم خیلی دل من و رامیلا براتون تنگ شده بود تو این مدت هم خیلی از دوستان گلم به ما لطف داشتن و برامون پیام گذاشته بودن از همتون ممنونم، راستش خیلی خیلی سرم شلوغه، وقت نمی کردم که بیامو به وبلاگ سری بزنم در هر صورت دوستتون دارم و خیلی خیلی دلم برای همتون تنگ شده بود . جاتون خالی اینجا خیلی سرد شده این چند روزه که به تعطیلی خورده و روزهای عزاداری امام حسین (ع) است ما هم نذری داریم و حسابی مشغول جمع آوری و فراهم کردن وسایل مورد نیاز و تدارک چیدن هستیم راستی یادم رفت بگم برادرم هم از اصفهان با خانمش اومدن که این چند روزه پیش ما باشنو یکمی با هم خوش باشیم . &n...
13 آذر 1390

عکسهای 1 سال و 8 ماهگی رامیلا (آتلیه)

  خبر  . . . . . . . . . . . . . خبر . . . . . . . . . . . . . .  خبر   یک خبر مهم . . . بگم، نگم . . . شما چی میگین یعنی بگم . . . خوب باشه میگم . . . هولم نکنید میگم . . . عکسهای پرنسسمو گرفتم میخواین ببینید، خودم که دیشب دیدم خیلی خیلی ذوق کردم . با تماشای این عکسها منتظر نظرات دلسوزانه و مهربانانه شما دوستان جون جونی هستیم، خوشحالمون کنید .               ...
5 آذر 1390